دسته
آرشیو
آمار وبلاگ
تعداد بازدید : 455242
تعداد نوشته ها : 859
تعداد نظرات : 102

Loading...
Rss
طراح قالب
GraphistThem246
گفتگو با مردگان!!داستانهایی شگفت از برزخ و گفتگو با مردگان و... به مناسبت سالگشت وفات مرحوم آیت الله العظمی آقا سید جمال الدین گلپایگانی (ره) داستان اول ؛ فرشتگان عذاب در تخت فولاد: مرحوم سید جمال الدین گلپایگانی می فرمود(1): من در دوران جوانی که در اصفهان بودم نزد دو استاد بزرگ ، مرحوم آخوند کاشی و جهانگیر خان، درس اخلاق و سیر و سلوک می آموختم و آنها مربی من بودند، به من دستور داده بودند که شبهای پنجشنبه و شبهای جمعه بروم بیرون اصفهان و در قبرستان تخت فولاد قدری تفکر کنم در عالم مرگ و ارواح و مقداری هم عبادت کنم و صبح برگردم، عادت من این بود که شبهای پنجشنبه و جمعه می رفتم و مقدار یکی دو ساعت در بین قبرها و در مقبره ها حرکت می کردم و تفکر می نمودم و بعد، چند ساعت استراحت نموده و سپس برای نماز شب و مناجات بر می خاستم و نماز صبح را می خواندم و پس از آن به اصفهان می آمدم، می فرمود: شبی بود از شبهای زمستان هوا بسیار سرد بود برف هم می آمد، من برای تفکر در ارواح و ساکنان وادی آن عالم از اصفهان حرکت کردم و به تخت فولاد آمدم و در یکی از حجرات رفتم و خواستم دستمال خود را باز کرده چند لقمه ای از غذا بخورم و بعد بخوابم تا در حدود نیمه شب بیدار و مشغول کارها و دستورات خود از عبادت گردم، در این حال درمقبره را زدند تا جنازه ای را که از ارحام و بستگان صاحب مقبره بود و از اصفهان آورده بودند آنجا بگذارند و شخص قاری قرآن که متصدی مقبره بود مشغول تلاوت شود و آنها صبح بیایند و جنازه را دفن کنند، آن جماعت جنازه را گذاردند و رفتند و قاری قرآن مشغول تلاوت شد، من همین که دستمال را باز کرده و می خواستم مشغول خوردن غذا شوم دیدم که ملا ئکه عذاب آمدند و مشغول عذاب کردن شدند (عین عبارت خود آن مرحوم است)چنان گرزهای آتشین بر سر او می زدند که آتش به آسمان زبانه می کشید، و فریادهایی از این مرده بر می خواست که گویی تمام این قبرستان عظیم را متزلزل می کرد، نمی دانم اهل چه معصیتی بود، از حاکمان جائر و ظالم بود که اینطور مستحق عذاب بود؟ و ابدا" قاری قرآن اطلاعی نداشت آرام بر سر جنازه نشسته و به تلاوت اشتغال داشت.من از مشاهده این منظره از حال رفتم، بدنم لرزید، رنگم پرید و اشاره کردم به صاحب مقبره که در را باز کن من می خواهم بروم، گفت: آقا! هوا سرد است،برف روی زمین را پوشانیده، در را
تنهام و خستگی آزارم میدهدیگه هیچی برام لذت بخش نیستتاریکی،پستی،بدبختی همه جارو گرفتهاز خودم،از آدما بدم میادما حیوون های ناطق!کثیفی،زشتی،افسردگیشهو ت و لذت و پژمردگیو تنهایی که آدم رو به گناه میندازهو این تنهاییه لعنتیهمه ی بد بختی ها ماله اینهخدا هم که فقط نگاه میکنه ....خدا،خدا،خدا........یه زمانی خجالتی بودعبادتی بودولی الان چی؟؟؟؟؟؟؟؟همش تحریک و تعریق و کثافتیاد خدا هم که میفتی میگی عیب نداره همین یه بارهخدا می بخشه!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!لعنت به این زندگی......دیروز پری روز یه جمله از دکتر شریعتی رفت رو اعصابممیگه:اونی رو که دوست داری،دوستت ندارهاونی که دوستت داره،دوسش نداریاون هایی هم که همو دوست دارندبه هم نمی رسند.این قانون دنیاست!!!!!!!!!!!!!!!!!!!لعنت به این قانون لعنتی!!!!!!!!!لعنت،لعنت،لعنت.......................خسته شدم از این تلاش بیهودهخسته شدم از این دنیای آلودهخستگی لعنتی.......................................................این روزا فقط جمله ی لعنتی تو دهنمه!!!!!!!!!!نمی دونم کجا برم!!!!!!؟؟؟؟چند وقتی احساس میکنم یه نفر کمه هرجا که میرم!احساسش می کنم ولی وجود خارجی نداره!از وقتی اون دختره لعنتی زد تو حاله مانمی دونم دیگه نمی تونم عاشق هیچ کس و هیچ چیز بشمخودمم نمی دونم چمه!؟از همه بد تر اینه که ظاهرم با باطنم هم خوانی ندارههمه منو آدم خندون و شوخ و با امیدی میدوننولی از خرقه ی ما خبر نداردآسوده که در کنار دریاستدمه سعدی گرم با این شعری که گفته!!!!!!اعصابم و این دختره خورد کردهخیلی اسکلهدلمم نمیاد ولش کنمواقعا دوسم دارهمنم دوسش دارممیدونم چه حس بدی دارهوقتی کسی که خیلی دوسش داریولت میکنهنمیخام اونم مثه من بشه!هنوز اینقدر نامرد نیستم!همیشه از خدا میخواستم یکی دوسم داشته باشهچون هیچکی منو به خاطره خودم دوست ندارهالبته به غیر از پدر بزرگم!حالا که این دعایه ما مستجاب شدهمنم حالم خراب شده!یعنی خراب بودم ولی الان دیگه آخرشه!رگمو یه سری زدم ولی ما شانس نداشتیم نه مردیم!حس خودکشی هم ندارم!خیلی،خیلی خستم.........................لعنت به این زندگی...............به
سلام به همه ی برو بچه های باحال!امروز رو با چند شعر از سهراب سپهری،هوشنگ ابتهاج،رضا براهنی و آدونیس و فرشته ساری میگذرونیم!==========================================================سهراب سپهری:لب آبدیشب،لب رود،شیطان زمزمه داشت.شب بود و چراغک بود.شیطان،تنها،تک بود.باد آمده بود،باران زنده بود:شب تر،گلها پرپر.بویی نه به راه.ناگاهآئینه رود،نقش غمی بنمود:شیطان لب آب.خاک سیا در خوالزمزمه ای می مرد،بادی می رفت رازی می برد.---------------------------------------------------------------------------------------------------هوشنگ ابتهاج:طرحگلوی مرغ سحر را بریده اند و                                   هنوزدر این شط شفق                     آواز سرخ او                                   جاری ست...-----------------------------------------------------------------------------------------------------رضا براهنی:خوابهادر چاه خوابهای سیاه خودمن دیده ام:تصویر آفتابی شکستهیک زن،یک سکه،یک درخت،یک آئینهبیدار گشته ام:در انتظار خواب پر آئینهاینجا نشسته ام.---------------------------------------------------------------------------------------------------آدونیس:خستگی ام چون پرنده ای در خواب استمن،اما،چون شاخه ایچیزی نخواهم گفتتا خوابش را آشفته نکنم.--------------------------------------------------------------------------------------------------فرشته ساری:در جمهوری یادهایممهاجری بیجوازاقامت دائمی می خواهد.-------------------------------------------------------------------------------------------------این هم یک عکس که برای این شعر زیبای خا
داستان سه آمریکایی و سه ایرانی



سه نفر آمریکایی و سه نفر ایرانی با همدیگر برای شرکت در یک کنفرانس می رفتند. در ایستگاه قطار سه آمریکایی هر کدام یک بلیط خریدند، اما در کمال تعجب دیدند که ایرانی ها سه نفرشان یک بلیط خریده اند. یکی از آمریکایی ها گفت: چطور است که شما سه نفری با یک بلیط مسافرت می کنید؟ یکی از ایرانی ها گفت: صبر کن تا نشانت بدهیم.
 
همه سوار قطار شدند. آمریکایی ها روی صندلی های تعیین شده نشستند، اما ایرانی ها سه نفری رفتند توی یک توالت و در را روی خودشان قفل کردند. بعد، مامور کنترل قطار آمد و بلیط ها را کنترل کرد. بعد، در توالت را زد و گفت: بلیط، لطفا! بعد، در توالت باز شد و از لای در یک بلیط آمد بیرون، مامور قطار آن بلیط را نگاه کرد و به راهش ادامه داد. آمریکایی ها که این را دیدند، به این نتیجه رسیدند که چقدر ابتکار هوشمندانه ای بوده است.
 
بعد از کنفرانس آمریکایی ها تصمیم گرفتند در بازگشت همان کار ایرانی ها را انجام دهند تا از این طریق مقداری پول هم برای خودشان پس انداز کنند. وقتی به ایستگاه رسیدند، سه نفر آمریکایی یک بلیط خریدند، اما در کمال تعجب دیدند که آن سه ایرانی هیچ بلیطی نخریدند. یکی از آمریکایی ها پرسید: چطور می خواهید بدون بلیط سفر کنید؟ یکی از ایرانی ها گفت: صبر کن تا نشانت بدهم.
 
سه آمریکایی و سه ایرانی سوار قطار شدند، سه آمریکایی رفتند.
توی یک توالت و سه ایرانی هم رفتند توی توالت بغلی آمریکایی ها و قطار حرکت کرد. چند لحظه بعد از حرکت قطار یکی از ایرانی ها از توالت بیرون آمد و رفت جلوی توالت آمریکایی ها و گفت: بلیط ، لطفا

اینو بدون ،‌اگه ...
 


اگه یه روز دیدی که وقتی داری میری برمی گرده و با عجله می یاد سمتت:

بدون براش عزیزی...

اگه روز دیدی وقتی داری می خندی برمی گرده و نگات می کنه:

بدون واسش قشنگی...

اگه یه روز دیدی وقتی داری گریه می کنی بر می گرده و میاد باهات اشک می ریزه:

بدون دوستت داره...

اگه یه روز دیدی وقتی داری با یکی دیگه حرف می زنی ترکت می کنه:

بدون عاشقته...

اگه یه روز دیدی وقتی داری ترکش می کنی برات فقط سکوت می کنه:

بدون دیوونته...

اگه یه روز دیدی که از نبودنت داغون شده:

بدون براش همه چی بودی...

اگه یه روز دیدی که یه روز از بی تو بودن می ناله:

بدون بدونِ تو می میره...

اگه یه روز دیدی که بعد رفتنت لباس سفید پوشیده:

بدون بدون تو مرده.......

اگه یه روز دیدیش که یه گوشه افتاده و یه پارچه

سفید روش کشیدن:

بدون واسه خاطر تو مرده..........!! !........ .

زندگی زندگی خداست و شعر و مهر و عشق و بوسه و آغوش و آهنگ و شور و سوز و ناز و ساز و بهار و آبی و ساده و رقص و صبح و چشم و کام و حال و رود و جوی و گل و رنگ و مست و اشک و لرز و صفا و خوب و زنده و صاف و شراب و خواب و نوش و شاد و گنج و جاده و ماه و روز و وفا و سخا و لطیف و دل آویز و طراوت و زیبا و لبخند و در آخر زندگی زندگی است. اگر زندگی خدا نیست پس چرا فقط خدا هست؟! اگر زندگی شعر نیست پس چرا هوهوی بادش یاهوی رند خرابات است؟! اگر زندگی مهر نیست پس چرا کبوتر با کبوتر باز با باز کند پرواز؟! اگر زندگی عشق نیست پس چرا ستاره ها باز چشمک می زنند؟! اگر زندگی بوسه نیست پس چرا زاغان مرغان عشق نشدند؟! اگر زندگی آغوش نیست پس چرا نسیم در تن برگ این گونه می پیچد؟! اگر زندگی آهنگ نیست پس چرا صدای جغد و کلاغش نوای پائیز و خرابه دارد؟! اگر زندگی شور نیست پس چرا شبهایش اینقدر پر درد و حال است؟! اگر زندگی سوز نیست پس چرا شمع باید بسوز و بسازد و بگرید و بخندد؟! اگر زندگی ناز نیست پس چرا مَهْوشانی که هَوی مهتابند اینقدر کرشمه دارند؟! اگر زندگی ساز نیست پس چرا همه آهنگ ماندن را خوب می نوازند؟! اگر زندگی بهار نیست پس چرا صدای پرندگان را در برگ ریز خزان هم می شود شنید؟! اگر زندگی آبی نیست پس چرا چشم ماه رخان، رنگ دریا و آسمان دارد؟! اگر زندگی ساده نیست پس چرا همه در خواب اینقدر بی نقشند؟! اگر زندگی رقص نیست پس چرا پروانه ها تنها فصل عمر را می رقصند؟! اگر زندگی صبح نیست پس چرا هر طلوع زندگی آغاز می شود؟! اگر زندگی چشم نیست پس چرا نور اینقدر می رقصد؟! اگر زندگی کام نیست پس چرا عسل اینقدر شیرین است؟! اگر زندگی حال نیست پس چرا غروب اصلا خواستنی نیست؟! اگر زندگی رود نیست پس چرا فصلِ خشک، بهار کرکس است؟! اگر زندگی جوی نیست پس چرا زمزمه اش اینقدر شنیدنی است؟! اگر زندگی گل نیست پس چرا اشکِ گل، آئین عزا است؟! اگر زندگی رنگ نیست پس چرا خاکستری، تنها، رنگ خاکستر است؟! اگر زندگی مست نیست پس چرا اینقدر پاسبان بر هر کوی و برزن است؟! اگر زندگی اشک نیست پس چرا آسمان که می گرید زمین می خندد؟! اگر زندگی صفا نیست پس چرا بی صفا زندگی نیست؟! اگر زندگی لرز نیست پس چرا اینقدر ماه در برکه می لرزد؟! اگر زندگی خوب نیست پس چرا خفاشها تنها در غارند؟! اگر زندگی زنده نیست پس چرا بوته رز همیشه گل می کند؟! اگر زندگی

هیزم شکن

روزی، وقتی هیزم شکنی مشغول قطع کردن یه شاخه درخت بالای رودخونه بود، تبرش افتاد تو رودخونه. وقتی در حال گریه کردن بود، یه فرشته اومد و ازش پرسید: چرا گریه می کنی؟ هیزم شکن گفت که تبرم توی رودخونه افتاده. فرشته رفت و با یه تبر طلایی برگشت.
"آیا این تبر توست؟" هیزم شکن جواب داد: " نه" فرشته دوباره به زیر آب رفت و این بار با یه تبر نقره ای برگشت و پرسید که آیا این تبر توست؟ دوباره، هیزم شکن جواب داد : نه. فرشته باز هم به زیر آب رفت و این بار با یه تبر آهنی برگشت و پرسید آیا این تبر توست؟ جواب داد: آره.
فرشته از صداقت مرد خوشحال شد و هر سه تبر را به اوداد و هیزم شکن خوشحال روانه خونه شد. یه روز وقتی داشت با زنش کنار رودخونه راه می رفت زنش افتاد توی آب. هیزم شکن داشت گریه می کرد که فرشته باز هم اومد و پرسید که چرا گریه می کنی؟ اوه فرشته، زنم افتاده توی آب. "
فرشته رفت زیر آب و با جنیفر لوپز برگشت و پرسید : زنت اینه؟ هیزم شکن فریاد زد: آره!
فرشته عصبانی شد. " تو تقلب کردی، این نامردیه "
هیزم شکن جواب داد : اوه، فرشته من منو ببخش. سوء تفاهم شده. می دونی، اگه به جنیفر لوپز "نه" می گفتم تو می رفتی و با کاترین زتاجونز می اومدی. و باز هم اگه به کاترین زتاجونز "نه" میگفتم، تو می رفتی و با زن خودم می اومدی و من هم می گفتم آره. اونوقت تو هر سه تا رو به من می دادی. اما فرشته، من یه آدم فقیرم و توانایی نگهداری سه تا زن رو ندارم، و به همین دلیل بود که این بار گفتم آره.

نکته اخلاقی: هر وقت مردی دروغ میگه به خاطر یه دلیل شرافتمندانه و مفیده

 

 

با تشکر از توجه شما

دروغگوی حرفه ای

 

افسر راهنمائی یه آقایی رو به علت سرعت غیرمجاز نگه می داره.
افسر-می شه گواهینامه تون رو ببینم؟
راننده-گواهینامه ندارم .بعد از پنجمین تخلفم باطلش کردن.
افسر-میشه کارت ماشینتون رو ببینم؟
-این ماشین من نیست ! من این ماشینو دزدیده ام !!!
-این ماشین دزدیه؟
- آره همینطوره ولی بذار یه کم فکر کنم !فکر کنم وقتی داشتم تفنگم رو می زاشتم تو داشبورد کارت ماشین صاحبش رو دیدم!
-یعنی تو داشبورد یه تفنگ هست؟
- بله .همون تفنگی که باهاش خانم صاحب ماشین رو کشتم و بعدش هم جنازه اش رو گذاشتم تو صندوق عقب .
--یه جسد تو صندوق عقب ماشینه ؟
بله قربان همینطوره!!!
با شنیدن این حرف افسر سریعا با مافوقش (سروان )تماس می گیره.طولی نمی کشه که ماشینهای پلیس ماشین مرد رو محاصره می کنن و سروان برای حل این قضیه پیچیده به پیش مرد می آد.
سروان:-ببخشید آقا میشه گواهینامه تون رو ببینم ؟
مرد:- بله بفرمائید !!
گواهینامه مرد کاملا صحیح بود!
سروان:-این ماشین مال کیه؟
مرد:-مال خودمه جناب سروان .اینم کارتش !
اوراق ماشین درست بود و ماشین مال خود مرد بود!
- میشه خیلی آروم داشبورد رو باز کنی تا ببینم تفنگی تو اون هست یا نه؟
- البته جناب سروان ولی مطمئن باشین که تفنگی اون تو نیست !!
واقعا هم هیچ تفنگی اون تو نبود !
- میشه صندوق عقب رو بزنین بالا .به من گفتن که یه جسد اون تویه !!
- ایرادی نداره
مرد در صندوق عقب رو باز می کنه و صد البته که جسدی اون تو نیست !!!
سروان:- من که سر در نمی آرم .افسری که جلوی شما رو گرفته به من گفت که شما گواهینامه ندارین،این ماشین رو دزدیدین ،تو داشبوردتون یه تفنگ دارین و یه جسد هم تو صندوق عقبتونه !!!
مرد:- عجب !!! ، شرط می بندم که این دروغگو به شما گفته که من تند هم می رفتم

 

عشق دستمال کاغذی به اشک !

 

دستمال کاغذی به اشک گفت:

قطره قطره‌ات طلاست

یک کم از طلای خود حراج می‌کنی؟

عاشقم !

با من ازدواج می‌کنی؟

اشک گفت:

ازدواج اشک و دستمالِ کاغذی!

تو چقدر ساده‌ای

خوش خیال کاغذی!

توی ازدواج ما

تو مچاله می‌شوی

چرک می‌شوی و تکه‌ای زباله می‌شوی

پس برو و بی‌خیال باش

عاشقی کجاست!

تو فقط

دستمال باش!

دستمال کاغذی، دلش شکست

گوشه‌ای کنار جعبه‌اش نشست

گریه کرد و گریه کرد و گریه کرد

در تن سفید و نازکش دوید

خونِ درد

آخرش، دستمال کاغذی مچاله شد

مثل تکه‌ای زباله شد

او ولی شبیه دیگران نشد

چرک و زشت مثل این و آن نشد

رفت اگرچه توی سطل آشغال

پاک بود و عاشق و زلال

او با تمام دستمال‌های کاغذی فرق داشت

چون که در میان قلب خود

دانه‌های اشک کاشت.

 

پول می تونه ....... !!!!

 

پول میتونه سرگرمی رو بخره اما نه شادی رو.

Money can buy an amusement, but not happiness

پول میتونه
رختخواب رو بخره اما نه خواب رو.

Money can buy a bed, but not sleep

پول میتونه
غذا رو بخره اما نه اشتها رو.

Money can buy a food, but not appetite

پول میتونه
دارو رو بخره اما نه سلامتی رو.

Money can buy a medicine, but not health

پول میتونه
وسیله آرایش بخره اما نه زیبایی رو.

Money can buy cosmetic, but not beauty

پول میتونه
خدمتکار بخره اما نه دوست رو.

Money can buy a servant, but not friend

پول میتونه
پست(مقام)رو بخره اما نه بزرگی رو.

Money can buy a position, but not greatness

پول میتونه
نوکری رو بخره اما نه وفاداری رو.

Money can buy a service, but not loyalty

پول میتونه
قدرت رو بخره اما نه اعتبار رو.

Money can buy a power,but not authority

X