دسته
آرشیو
آمار وبلاگ
تعداد بازدید : 596437
تعداد نوشته ها : 859
تعداد نظرات : 102

Loading...
Rss
طراح قالب
GraphistThem246
امر حضرت به اقامه نماز جماعت صبح در اول فجر
ملاحبیب الله، که از متقین و مردی مورد اعتماد ، مؤذن مسجدی بود که مرحوم حاج سید محمد صادق قمی (ره) آن را تاسیس کرد. ایشان فرمود:
« عادت من این بود، که یک ساعت قبل از طلوع فجر، به مسجد می آمدم و نافله شب را در آن جا می خواندم و وقتی هوا گرم می شد بر پشت بام مسجد بجا می آوردم و بعد از خواندن نافله بر سطح ایوان مرتفع مسجد می رفتم و قبل از اذان قدری مناجات می کردم. وقتی که صبح می شد اذان می گفتم و برای نماز پایین می آمدم.
این برنامه را نزدیک به بیست سال اجرا می کردم. شبی از شبها که تاریک بود و باد می وزید، بنابر عادت به مسجد آمدم. دیدم در مسجد باز است و یک روشنایی در آن جا دیده می شود.
گمان کردم خادم، در مسجد را نبسته و چراغ را خاموش نکرده است. داخل شدم که ببینم جریان چیست؛ دیدم سیدی به لباس علماء ایران در محراب مشغول نماز است و آن روشنایی از چهره مبارک ایشان ساطع می شود نه از چراغ؛ درباره آن سید و صورت نورانیش تفکر می کردم. وقتی از نماز فارغ شد، رو به من نمود و مرا به اسم صدا زد و فرمود:
« به آقای خود ( سیّد محمد صادق قمی ) بگو بیاید. »

بدون تأمل امر او را اطاعت نمودم و رفتم که مرحوم حجت الاسلام سید محمد صادق قمی را خبر کنم. چون به خانه اش رسیدم در را به آرامی کوبیدم. دیدم، آن مرحوم در حالی که عمامه خود را به سر کرده، پشت در ایستاده و می خواهد از خانه خارج شود.
سلام کردم و عرض کردم: سید عالمی در مسجد است و شما را احضار نموده است.
فرمود: او را شناختی؟
گفتم: نه، نشناختم، ولی از علماء ولایت ما نیست. آقا! چقدر صورت او نورانی است؛ من چنین صورت نورانی در مدت عمرم ندیده ام. اما مرحوم سید محمد صادق به من جوابی نمی داد.
 با ایشان بودم، تا داخل مسجد شد. دیدم نسبت به آن سید، ادب خاصی را رعایت می کند و خضوع کاملی در برابر ایشان دارد. سلام کرد و نزدیک ایشان نشست و با آن شخص مذاکره ای نمود.
بعد از مدت زمانی، آن سید از مسجد خارج شد.
من که از خضوع ایشان تعجب کرده بودم پرسیدم این سید که بود؟ و چرا تا این حد نسبت به او خضوع می کردید؟
رو به من نمود و فرمود: او را نشناختی؟
گفتم: نه؛ از من تعهد گرفت که در مدت حیاتش، این جریان را بروز ندهم. بعد هم فرمود: آن آقا، مولای من و تو، حضرت صاحب العصر و الزمان عجل الله تعالی فرجه الشریف بود.
در این جا من به سوی در مسجد دویدم. دیدم در بسته و مسجد تاریک است و احدی در آن جا نیست.
از سخنان حضرت با ایشان چیزی نفهمیدم؛ جز آن که امر به اقامه نماز جماعت صبح در اول فجر فرمودند.
ملا حبیب الله این مطلب را بروز نداد، مگر بعد از وفات حجت الاسلام سید محمد صادق قمی، و بر صدق این قضیه، سه بار به قرآن کریم قسم خورد. »



تجلی حضرت در مجلس منکِرین !

فاضل جلیل ملا ابوالقاسم قندهاری فرمود:
« در سال 1266 هجری در شهر قندهار، خدمت ملا عبدالرحیم ( پسر مرحوم ملا حبیب الله افغان ) کتاب « هیئت » و « تجرید » را درس می گرفتم ( این دو کتاب از دروسی است که سابقاً در حوزه خوانده می شد و الان هم کم و بیش آنها را می خوانند).
عصر جمعه ای به دیدن ایشان رفتم. در پشت بام شبستان بیرونی او، جمعی از علماء و قضات و خوانین افغان نشسته بودند. بالای مجلس، پشت به قبله و رو به مشرق، جناب « ملاغلام محمد قاضی القضات »، سردار « محمد علم خان » و یک نفر عالم عرب مصری و جمعی دیگر از علماء نشسته بودند.

بنده و یک نفر از شیعیان که پزشک سردار محمد بود، و پسرهای مرحوم ملا حبیب الله، پشت به شمال و پسر قاضی القضات و مفتی ها ( علمای اهل سنت ) برعکس ما؛ یعنی رو به قبله و پشت به مشرق که پایین مجلس می شد، به همراهی جمعی از خوانین نشسته بودند.

سخن در مذمت و نکوهش مذهب تشیع بود، تا به این جا کشید که قاضی القضات گفت: « از خرافات شیعه آن است که می گویند: ( حضرت) م ح م د مهدی پسر
(حضرت) حسن عسکری (علیهما السلام) سال 255 هجری در سامرا متولد شده و در سال 260 در سرداب خانه خود غایب گردیده و تا زمان ما هنوز زنده است و نظام عالم بسته به وجود او است ».

همه اهل مجلس در سرزنش و ناسزا گفتن به عقاید شیعه هم زبان شدند؛ مگر عالم مصری، که قبل از این سخن قاضی القضات بیشتر از همه، شیعه را سرزنش می کرد. او در این وقت خاموش بود و هیچ نمی گفت؛ تا این که سخن قاضی القضات به پایان رسید.
 در این جا عالم مصری گفت: « سال فلان، در مسجد جامع طولون، پای درس حدیث حاضر می شدم. فلان فقیه حدیث می گفت. سخن به شمایل (حضرت) مهدی (علیه السلام) رسید. قال و قیل برخاست و آشوب به پا شد. ناگهان همه ساکت شدند؛ زیرا جوانی را به همان شکل و شمایل ایستاده دیدند، در حالی که قدرت نگاه کردن به او را نداشتند ».

چون سخن عالم مصری به این جا رسید، ساکت شد. بنده دیدم اهل مجلس ما همگی ساکت شده اند و نظرها به زمین افتاده است و عرق از پیشانیها جاری شد. از مشاهده این حالت حیرت کردم. ناگاه جوانی را دیدم که رو به قبله در میان مجلس نشسته است.
به مجرد دیدن ایشان حالم دگرگون شد. توانایی دیدن رخسار مبارکشان را نداشتم و مانند بقیه اهل جلسه بی حس و بی حرکت شدم.
تقریباً ربع ساعت همه به این حالت بودیم و بعد آهسته آهسته به خود آمدیم. هر کس زودتر به حال طبیعی برمی گشت، بلند می شد و می رفت. تا آن که همه جمعیت به تدریج و بدون خداحافظی رفتند.
من آن شب را تا صبح هم شاد و هم غمگین بودم. شادی برای آن که مولای عزیزم را دیدار کرده ام، و اندوه به خاطر آن که نتوانستم بار دیگر بر آن جمال نورانی نظر کنم و شمایل مبارکش را درست به ذهن بسپارم.
فردای آن روز برای درس رفتم. ملاعبدالرحیم مرا به کتابخانه خود خواست و در آن جا تنها نشستیم. ایشان فرمود: دیدی دیروز چه شد؟ حضرت قائم آل محمد علیه السلام تشریف آوردند و چنان تصرفی در اهل مجلس نمودند که قدرت سخن گفتن و نگاه کردن را از آنها گرفته و همگی شرمنده و درهم و پریشان شدند و بدون خداحافظی رفتند.
من این قضیه را به دو دلیل انکار کردم. یکی این که از ترس، تقیه کرده و دیگر آن که، یقین کنم آنچه را دیده ام خیال نبوده است؛ لذا گفتم: من کسی را ندیدم و از اهل مجلس هم چنین حالتی را مشاهده نکردم.

گفت: مطلب از آن روشن تر است که تو بخواهی آن را انکار کنی. بسیاری از مردم دیشب و امروز قضیه را برای من نوشته اند. برخی هم آمدند و شفاهاً جریان را نقل کردند.
روز بعد پزشک سردار محمد را که شیعه بود دیدم، گفت: چشم ما از این کرامت روشن باد.
سردار محمد علم خان هم از دین خود سست شده و نزدیک است او را شیعه کنم.
چند روز بعد، اتفاقاً پسر قاضی القضات را دیدم. گفت: پدرم تو را می خواهد. هر قدر عذر آوردم که نروم، نپذیرفت. ناچار با او به حضور قاضی القضات رفتم. در آن جا جمعی از مفتی ها و آن عالم مصری و افراد دیگری حضور داشتند.
 بعد از سلام و احوال پرسی با قاضی القضات، ایشان چگونگی آن مجلس را از من پرسید. گفتم: من چیزی ندیده ام و غیر از سکوت اهل مجلس و پراکنده شدن بدون خداحافظی ، متوجه مطلب دیگری نشدم.
آنهایی که در حضور قاضی القضات بودند، گفتند: این مرد دروغ می گوید؛ چطور می شود که در یک مجلس در روز روشن، همه حاضرین ببینند و این آقا نبیند؟
قاضی القضات گفت: چون طالب علم است، دروغ نمی گوید.

 شاید آن حضرت فقط خود را برای منکرین وجودش جلوه گر ساخته باشد، تا موجب رفع انکار ایشان شود. و چون مردم فارسی زبان این نواحی، نیاکانشان شیعه بوده اند و از عقاید شیعه، اعتقاد کمی به وجود امام عصر علیه السلام برای آنها باقی مانده است، ممکن است او هم ندیده باشد.
اهل مجلس بعضی از روی اکراه و برخی بدون آن، سخن قاضی القضات را تصدیق کردند. حتی بعضی مطلب او را تحسین نمودند. »
 

منبع : صالحین

دسته ها : مذهبی
X